تبليغاتX
رها
با رقص دستانم بر پیله های پیچیده بر تن...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:30 توسط رها |

زنانگی هایم به تاراج رفت

آن زمان که باکر...گیم به حلقه ای گردن زده شد!؟

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:3 توسط رها |

جای پاهامان را گل گرفته اند

نسلی

لبریز از سنتهای خسته

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:43 توسط رها |

به غبغب انداختیمش ....................................ترکید!

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:52 توسط رها |

فرو میروم در خودم

           .

           .

           .

           .

           .

بیرون میزنم از ته؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 15:54 توسط رها |

در انتهای سا یه اش ایستاده ام

سکوت...

میزنم سا یه روشنی از سایه ی رو شنش را

گر می گیرد

حجم می خو رد

ترس

می کشاندم

تا در آ غو شش

یکی می شود!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:2 توسط رها |

سکوت...

بی هیچ سلاح سرد و گرمی

تا اتفاق بزرگ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:7 توسط رها

سخت است

فهم بودنهای هر چند ...

کشتارگاه :

قصابانی که گردن می زنند !

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:52 توسط رها |

 

سوگوارانه

 نشسته ام

بر باد رفتن آخرین

خاکستر گرم مانده بر جایت را

نگرانم...!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:21 توسط رها |

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم  خفقان!

 من به تنگ آمدهام از همه چیز...

(اخوان ثالث)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:42 توسط رها |